یه کلاغ پیروتنهاروی این شاخه نشسته
یه سیاه زشت وبی کس یه کلاغ دلشکسته
نه قراری واسه موندن نه امیدی واسه پرواز
نه لبهایی که نبندن نه هوایی واسه آواز
همه عمردرازش توی این سیاهی بوده
هیچ کسی برای قلبش شعر عشقی نسروده
خیلی وقت پیش همه عشقش یه کبوتر سفید بود
اونی که برای قلبش آخرین نور امید بود
چه شبهایی که به یادش تا سحر ستاره چیده
روز که میشد واسه عشقش به سبد ترانه برده
اما آخه کسی شنیده یه کلاغ آواز بخونه
یه کبوتر نمیتونه عاشق کلاغ بمونه
این که یه روز پاییزی کبوتر یه حرف نو زد
گریه کلاغ رو نشنید توی آسمونا پر زد
هرگز عشق را گدایی نکن زیرا هیچ وقت به گدا چیز با ارزشی داده نمیشود
چترم بازباشه یابسته فرقی نمیکنه بی تو آسمون دلم همیشه ابری
ترسم از روز سیاهیست بیایی وچه سود رفته باشم وبدانی که چه دیر آمده ای
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
به چشم خسته من آسمون از سنگ شده،لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده